اکنون
درد اصلی کسانی شده است اکبر گنجی! رژیم رها کند اینها رها نمیکنند.
آیا با چنین رفتارهایی کار بر رژیم سادهتر نیست؟ آیا تردید داریم که
گماشتگان امنیتی رژیم در چنین موردهایی با گستردن دام و در جامه مخالف،
از درون و بیرون، خود پرسشها و شایعههایی را به میان میآورند و
میدانند که در آشفته بازار بی اعتمادی و بد گمانی که خود با
رذیلانهترین شیوهها بنیانش را در میان مردم و اپوزیسیون نهادهاند،
بازار گرم تهمت و افترا به راه افتاده، نیرو و انرژی فراوانی از
مخالفان حکومت به باد رفته، تنش و درگیریها هر روز بیشتر شده و
یکپارچگی اپوزیسیون با دیدگاههای گوناگون برای مبارزه هم آهنگ با
رژیم، شکل حقیقی به خودنگرفته ورژیم مخالفان خود را به سادگی وبا
کمترین هزینه به جان یکدیگرانداخته و اگر بتواند، مهرههای حساس آنها
را از میدان به در میکند؟
نگارنده در نوشته گذشته خود در همین سایت(۱) در اندازه درک و توان خود
به برخوردها با مبارز گرامی اکبر گنجی پرداخته بود و تمایلی هم نداشت
که بازهم در این باره بنویسد چرا که هم موردهای بسیار مهمتری از این
هیاهوها برای ما ایرانیها وجود دارد که باید به آنها پرداخته شود و
هم گرفتاری ما دردهای فرهنگی است که بنیانیتر ازاین سخنان است که نه
با اکبر گنجی آغاز شده که در این مجال ویژه برای کسانی، با ناسزا گویی
و تهمت هر روزه به او تسکین یابد و درست شود و نه به این سادگیها
تسکین پذیر، درست شدنی وریشه کن شدنی است. در نوشته پیشین بیان شده بود
که چگونه کسانی به سبب درک نادرست از سخنان گنجی( که گاه اشتباهها،
ناروشنیها وکمبودهایی در سخنان خود او نیز به نیرومندی در این باره
یاری رسانده بود) و یا چشم داشتهای ویژه از گنجی، یورش به او را در
دستور کار خود قرار دادهاند. من میپنداشتم با گذشت روزها و رویدادهای
ناگوار و دردناکی چون آنچه بر سر مردم بیگناه لبنان رفت، و یا خطر
وحشتناک جنگی خانمانسوز که دیوانه سریها و بلند پروازیهای اتمی سران
حکومت میرود که مردم ایران را در شعلههای خود بسوزاند، آتش این
توپخانهها کمتر شده و رو به خاموشی خواهد رفت اما نه تنها چنین نشد که
هم میهنانی به جای پرداختن به بزرگترین دشمن، گرفتاری، دردسر و سد
پیشرفت و آزادی مردم ایران یعنی "جمهوری" اسلامی و سیاستهای ایران
برباد ده او، و دل نگرانی برای روزهای بسیار، بسیار حساس و سرنوشت سازی
که برای آینده ایران و مردم ایران در راه است؛ همچنان بخش زیادی ازتلاش
و کوشش سیاسی خود را به برخوردها و تفسیرها ی بسیار نامناسب و گاه، با
پوزش فراوان از این هم میهنان، بی پایه، ساختگی و ویرانگر، با
اکبرگنجی، بکار برده و میبرند. از دید این هم میهنان، که نگارنده
یکبار دیگر در اینجا بر این نکته پافشاری میکند که بیشتر آنها مبارز،
دلسوز و خواستار آزادی ایران و ایرانی هستند، اگر به پندار خود دست به
افشای گنجی نزنند، کار و کوشش سیاسی خود را درست به پیش نبرده و اجازه
دادهاند که گنجی سوار بر اسب فریب و نیرنگ و تبلیغ برای دین و مذهب و
یا این آدم و آن آدم مذهبی، در راه مبارزه مبارزان راستین کجیهایی
ایجاد کند!
ایرادهایی که میگیرند و پرسشهایی که به میان میآورند و سنجشها که
با این و آن میکنند گاه شگفت آور است! البته پیش از این نیز به میان
آمده که هم این گروه از ایرانیان منتقد و هم همه مردم ایران به ویژه
خانوادههایی که دلبند یا دلبندانی از دست دادهاند که با از هم
پاشیدگی و آشفتگی در خانواده و کار و زندگی خود، دههها شکنجه شدهاند،
حق دارند که از گنجی پرسشهایی برای روشن شدن رویدادهای سالیان گذشته
که او با رژیم همراهی و همکاری داشته است داشته باشند و آنچه را که تا
امروز او در این باره گفته است، بسنده ندانند اما گاه چنین مینماید که
این دوستان منتقد سرسخت میخواهند که نخست گنجی زیر فشاربه یک "تواب"
آن گونه که این دوستان میخواهند، تبدیل شود تا پس از آن او را
بپذیرند(شیوهای که از سوی جمهوری اسلامی به گونههای دیگر، هر روزه
بکار گرفته میشود و خود این هم میهنان گرامی به درستی آن را محکوم
میکنند.). روشن نیست چرا زمانی که گنجی به افشاگریهای دلیرانه خود در
باره "قتلهای زنجیرهای" و "تاریک خانههای اشباح" دست زد، آن زمان که
دلیرانه در دادگاه و در برابر خبرنگاران خارجی از فشار و شکنجه خود در
زندان گفت و فریاد زد که" من واجبی نخواهم خورد" و خودکشی "نخواهم شد"،
آن زمان که از اصلاح طلبان حکومتی رویگرداند و سیاست خود را از آنها
جدا کرد و در دور دوم انتخابات از آنها وخاتمی پشتیبانی نکرد و
انتخابات یکسال پیش را قاطعانه رد و تحریم کرد، آن زمان که دست از جان
شست و دست به اعتصاب غذای تا حد مرگ زد، که شاید در میان دوستان سرسخت
منتقد امروز بودند کسانی که درخواست پایان اعتصاب غذای او را امضاء نیز
کردند؛ چنین پرسشهایی در میان نبود (و اگر هم در میان بوده یک در
هزاران و آنهم بیشتر در میان آن گروه هم میهنان تند رو که همه چیز را
"توطئه و بازی رژیم" میدانسته و میدانند ـ همآن گونه که تا آخرین
روزهای زندگی زنده یادان فروهرها میدانستندو نوشتهها و گفتههای آن
روزهای آنها در کوبیدن و نمایشی دانستن تلاشهای فروهرهاو وابسته
دانستنشان به رژیم، هنوز موجود است ـ تا آن که آن تلاشگر ویا تلاشگران
در درون جان ببازند و قربانی شوند تا نمره قبولی از این گروه هم میهنان
را دریافت نموده و فورن به قهرمان تبدیل شوند). آن زمان همه از بزرگی
کار او میگفتند و او را ستایش میکردند. فراموش که نکردهایم؟ امروز
چنین مینماید که آزادی گنجی و آمدن او به بیرون از مرزهای ایران، برای
این دوستان راز سر به مهری شده است و یا تلاش میشود آنرا چنین نشان
دهند! بدتر ازآن اینکه از دید این هم میهنان او در اروپا و آمریکا
میگردد و خوش میگذراند!؟ در حالیکه همه شاهد هستیم که گنجی از روزی
که پایش به بیرون رسیده است به شیوه خود در کار افشاگری است و تا امروز
بارها به روشنی گفته است که این رژیم هرگز شایستگی و امکان "اصلاح"
نداشته و باید ریشه کن شده و برود. او بارها از جدایی دین از حکومت و
دولت، از دموکراسی و سکولاریسم سخن گفته است. اینکه گنجی به "اسلام
دموکراتیک" باور داشته باشد، در این باره بگوید و مثلن از آیت الله
منتظری پشتیبانی کند، باور شخصی اوست و میبایست هم بگوید. مگر دوستان
انتفاد کننده در احترام و باور خود به دموکراسی گوش فلک را کر
نکردهاند؟ پس چرا از هم اکنون که حتا سایه قدرت رانیز در کنار خود
ندارند و خواب آن را نیز نمیبینند، تاب و توان شنیدن سخن و باوری جز
آنچه خود به آن باور دارند و میخواهند را ندارند؟
دوست منتقد محترمی در آخرین یورش خود به اکبر گنجی آنجا که سخن از
رسانهها و استفاده از آنها و یاریهای مالی مورد ادعای آمریکا به
اپوزیسیون را آورده است، استفاده اصلاح طلبان [حکومتی] از این رسانهها
را به میان آورده و آنگاه این پرسش را بیان نموده است که چرا اکبر گنجی
جرج بوش را فاشیست مینامد اما میهمان عزیز هر هفته رادیو صدای امریکا
است(به راستی گنجی هر هفته مهمان عزیز رادیو آمریکا بوده است؟) تا
اسلام دمکراتیک خود و آیت الله منتظری را تبلیغ کند؟
اگر گنجی به اسلام دموکراتیک باور داشته باشد اما پنهانش کند و ماسکی
بر چهره خود بزند و سخنانی دور از باورهای خود بگوید، اتفاقن آن زمان
است که باید به او انتقاد کرد. امری که آن زمان این دوستان حتمن ستایشش
میکردند چون کار ما در بیشتر موردها واژگونه است! برای گنجی خیلی
سادهتر است که امروز خود را هم رنگ من و شما نشان داده و بکلی باورهای
دینی ـ مذهبی خود را انکار کند تا به جای دشنام و ناسزا و تهمت تبلیغ و
همکاری با "اصلاح طلبان حکومتی" که همه ما شاهد بودهایم که بسیاری از
آنها، از آن میان و نخستینش محمد خاتمی (و همچنین برادرش محمد رضا
خاتمی) چگونه از پشت به او خنجر زدند، مورد ستایش این دوستان انتقاد
کننده نیز قرار بگیرد. گذشته از آن مگر رهبران و سیاستمداران کشورهایی
نیستند که مخالف سرسخت بوش بوده و آنها نیز او را فاشیست مینامند اما
در نشستهای سازمان ملل که همه میدانند بدون یاریهای مالی آمریکا(به
دلیل میزان بالای آن که حتا همه کشورهای صنعتی اروپا همراه با هم
توانایی پرداخت آن میزان سهمیه آمریکا را ندارند) چرخ گردشش یا بسیار
کند شده ویااز رفتن باز خواهد ماند، شرکت کرده و به بحث و گفتگو
میپردازند. آیا چون امریکا بزرگترین یاری رسان مالی به سازمان ملل
است(با وجود بخشی بدهیهای پرداخت نشده کنونی به این سازمان)، مخالفان
جرج بوش به این بهانه نبایددر نشستهای سازمان ملل شرکت کنند؟
امروز از سوی دیگر تلاش میشود که کسانی را که از اکبر گنجی پشتیبانی
کرده و تلاش و کوشش او را در افشاگریها و مبارزه بر علیه "جمهوری"
اسلامی ستایش میکنند، به "بت سازی"، "قهرمان سازی" و "قهرمان پروری" و
ستایش از آن متهم کنند! اما آیا بت پرستی را کسانی نداشتهاند که در
پندار خود یک گنجی رویایی و آرمانی برای خود ساخته بودند که در پندار،
گفتار و رفتار همآن باشد که آنها میخواهند و اکنون که چنین نشده است
یکباره آن کاخ رویایی و خیالی ساخته شده را ویران میبینند؟
نگارنده در اندازه دید، توان و درک و ارزیابی خود، از سخن و حرکت درست
و حق شهروندی وآزادی هر کس در هر جا و با هر باور و ایدهای که باشد،
پشتیبانی کرده و خواهد کرد. از آن زمان که گنجی دلیرانه به حکومت پشت
کرده و به مبارزه بر خواست، من نیز در اندازه توان بسیار ناچیز و اندک
خود از او پشتیبانی نموده و هرگز به خود اجازه نداده ام که او را به
سبب باورهایش زیر پرسش ببرم زیرا اگر چنین کرده بودم باور خود به
آزادی، دادگری، حق شهروندی و دموکراسی را به زیر پرسش برده بودم.
گرفتاری ما بسیار ریشهایتر از این سخنان است. با پوزش بسیار از همه
انتقاد کنندگان، باید گفت که امروز گنجی نیز بهانهای است تا کسانی در
میان ما میدانی برای خود نمایی بیشتر بیابند. اما اکبر گنجی که درآن
روزهای پر از بیم و هراس اعتصاب غذایش، همه آزادیخواهان، چه ایرانی و
چه غیر ایرانی، آرزوی تندرستی و آزادیش را داشتند و هر کس در اندازه
خود در این راه کوشیده بود، به همین زودی و پس از چند ماه آزادی(که اگر
بازگشت به ایران در بین باشد، هنوز پایانش نیز روشن نیست)برای کسانی از
ما یکباره با چند سخنرانی و حرکت، چون آنگونه که ما میخواستیم نگفت و
نکرد حتا به عامل و فرستاده رژیم تبدیل شدو نه تنها اتهامها به سویش
سرازیر شد، چون در گذشته به رژیم باور مند بوده است، به شیوهای نادرست
به خاک ـ برداری و حفاری در گذشتهای پرداختیم، که او با در میان
گذاشتن جان خود ازآن عبور کرده است، تا به تردیدها بیشتر دامن زده، او
را در هم شکسته و از کار بازش داریم! بپذیریم که ما به باورهای خود نیز
ناباوریم! دموکرات هستیم اما دیگران بایدبه شکل ما باشند تا آنها را
بپذیریم! بر داشت ما از دموکراسی همین است که شاهدیم. دموکراسی خواهی و
باور ما به آن نیز چون همه کارهای دیگرما ویژه خود ما ایرانیها است.
از مبارزه کور ما با رژیم گذشته، بی ارزیابی و شناخت درست از تاریخ،
جامعه و ساخت آن گرفته تا جایگزینیاش با یکی از آلودهترین و
نابکارترین رژیمهای کنونی جهان و تبدیل شدن یکباره ما مردم به بنیاد
گراهایی یکشبه که سود جویی و نان به نرخ روز خوری خود را به بهترین
وروشنترین گونه در جامه سپاهی، بسیجی، امنیتی، لباس شخصی، بازجو،
شکنجه گر، زندانبان، تیر خلاص زن، حزب الله، ثارالله، و...آنهم درخواری
و زبونی خدمت به پسماندهترین اندیشههای ضد انسانی جهان کنونی، و..
به نمایش گذاشتیم. چه زمانی ما حقیقتن گام در جاده پذیرش و احترام به
حق شهروندی و انسانی دگراندیش و دگرباش خواهیم گذاشت، روشن نیست و
هنوز با وجود پیشرفتهایی که به هر رو انجام گرفته است و گامهایی که
به جلو بر داشتهایم، راه درازی در پیش داریم.
زیر نویس:
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=۴۴۹۴ ـ ۱