|
گذرگاهی به آزادی زنان
در همرهی مردان
گذری بر مقاله
«آيا مردان با ناموس ايرانی حاضرند از «با» به «بی» سفر کنند؟»
|
مارال کشگر
|
جنبش
رفراندم ايران:
www.60000000.info
پنجشنبه
۱۶ شهريور ۱۳۸۵ - ۷ سپتامبر ۲۰۰۶
پيش از آن که من در زمينه حقوق زنان و وظائف مردان در مناسبات
ايرانی ابراز نظری بکنم، مايلم توجه خوانندگان را بدين نکته جلب نمايم
که من ـ با سپاس از والدين و به يمن سرنوشتم ـ در مناسباتی کاملاً
متفاوت از روابط حاکم در جامعه ايرانی پرورش يافتهام. اما با وجود اين
در رابطه با دنيای ايرانی و به واسطه احساس پيوندی که با ريشههای
ايرانيم دارم، همواره اين امکان را داشتهام که بيرون از اين مناسبات و
در مقام نظارهگری کنجکاو، بسياری از مسائل فرهنگی و انسانی را، به دور
از هرگونه برخورد احساسی و عاطفی، به گونهای ابيکتيو مورد توجه قرار
دهم. بنابراين مسئلهای را که در اينجا سعی میکنم تصوير نمايم، ناگزير
از نگاه يک اروپائی و با محدوديتهای خاص خود در درک کامل فرهنگ و
مناسبات ايرانی است.
به عنوان مثال درک اين نکته به نظرم بسيار سخت مینمايد که مفهومی چون
«ناموس» درمحتوای خود چه بار و چه معنائی را حمل میکند. تا جائيکه من
توانستهام بفهمم؛ معنای اين واژه ناظر بر احساس و حق مالکيت مرد بر
زنان خانواده از يک سو و مسئله آبروی مرد از سوی ديگر است، که حفظ آن
نيز بر عهده زنان خانواده میباشد.
در اينجا نخستين پرسشی که به ذهن میرسد؛ اين است که مگر نه اين که
حفظ آبروی هر فرد تنها برعهده خود شخص صاحب آبروست؟ چرا بايد حفظ چنين
امر بغايت شخصی بر عهده ديگری باشد؟ و پس از آن اين پرسش؛ که چگونه
میتوان از زنان به مثابه موضوع مالکيت سخن گفت؟ چه طبق قوانين مدنی
جمهوری فدرال آلمان ـ و بی ترديد مطابق قوانين دمکراسیهای ديگر ـ که
در آن مقررات و نظم حاکم بر روابط ميان افراد و به ويژه در زمينه حق
مالکيت تبيين و تدوين شده است، تنها اجسام هستند که میتوانند موضوع حق
مالکيت قرار گرفته و به تملک درآيند. (ماده ۹۰۳ از مجموعه قوانين مدنی
آلمان) و از اين اجسام نيز تحت عنوان «اشياء» نام برده میشود.(ماده ۹۰
همان مجموعه قوانين) و به اين ترتيب اين که انسان مؤکداً از مقوله
اشياء خارج میماند؛ تصور نمیکنم نياز به بحث داشته باشد.
اخيراً بر بستر همين موضوع در مقالهای پدر من ـ علی کشگر ـ مسئلهای
را مطرح کرده است، که اهميت پرداختن بدان، برای بنای يک جامعه مدرن،
بسی بيشتر از موضوعات کلی چون دمکراسی، حقوق بشر و مدرنيته است که اين
روزها نقل زبان بسياری از محافل ايرانی است. او در اين مقاله گفته است؛
ضروری است انسان ـ مذکر ـ در بحث گسترده جاری در باره مفاهيم فوق و به
منظور درک عميق معنای آنها، پيش از هر چيز به دنيای کوچک خانواده خود
بازگشته و بنگرد که مفاهيمی چون آزادی، حقوق فردی، روابط مدرن و... چه
مصداق و مابهازائی میيابند. و کسانی که به ويژه اين روزها در باره
مسئله آزادی و برابری زنان به طور عام سخن میگويند، بهتر است، توجه
کنند که آيا چنين ارزشهائی در آن کوچکترين مولکول جامعه جايگاهی دارا
میباشند يا نه؟
در اينجا من قصد دامن زدن به بحثهای پردامنه در باره معنای عميقتر
مفردات و ارزشهای بنيادين دمکراسی را ندارم. تنها قصدم از مداخله در
اين بحث، تکيه و روشن ساختن اين نکته است که دمکراسی به خودی خود آزادی
فردی و تساوی حقوقی همگانی را به همراه نمیآورد. دمکراسی تنها حافظ و
تضمين کننده اين ارزشهاست. اساساً ارکان همه نظامهای دمکراتيک بر چنين
ارزشهای بنيادين گذاشته شده است.
به اين ترتيب پاسخ اين پرسش که آيا «اول تخم بوجود آمده يا مرغ» به اين
گونه داده میشود که انسان از همان آغاز با مجموعهای از حقوق طبيعی پا
به جهان میگذارد که اين حقوق ذاتی وی بوده و غيرقابل انتقال میباشند.
حقوقی که ديگر قرنهاست انسانها به شناخت آنها نائل آمدهاند. در اثبات
«به شناخت درآمدن اين حقوق توسط انسان» شايد توجه به نخستين قانون
اساسی جهان بیفايده نباشد که در آنجا سخن از اعلام رسمی و تبيين اين
حقوق (Deklaration) شده است نه از «اعطای» آنها.
حال ببينيم چنين شناخت و تبيينی برای خانوادههای ايرانی چه بار و
معنائی به همراه میآورد:
به رسميت شناختن اين اصل که، هر عضوی از اعضای خانواده، اعم از زن و
مرد، دارای حقوقی است که با او زاده شده و زن و مرد در داشتن اين حقوق
ذاتی، يکسان و برابرند. پس زنان در داشتن آزادی، داشتن حريم زندگی
شخصی، آزادی عمل به اراده، حق فرمانروائی بر پيکر و روان و بهرهگيری
از آنها، در حق داشتن امنيت و مصون ماندن آنها از هرگونه خشونت جسمی و
روانی، با مردان برابرند.
از مضمون چنين اصل برابری و تساوی حقوقی است که اصل ديگری يعنی برابری
جايگاه و مقام زنان و مردان در هر عرصه و ميدانی منتج و مانع از آن
میگردد که هر يک از آنها با استناد به جنسيت، از پروسه تصميمگيری و
مشارکت در امور جاری و روزمره تا مسائل مربوط به آينده خانواده کنار
گذاشته و زيان ببينند. باور به چنين اصولی در حقيقت در ضديت کامل با
تفکری قرار میگيرد که معتقد است؛ مردان دارای حق مالکيت بر زنان
هستند. اعتقادی که يادآور دوران بردهداريست.
اين که چنين باور و طرز تفکر و اعتقادی بايد از بنيان برچيده و ريشه آن
خشکانده شوند، جای هيچ بحث و ترديدی ندارد. و درست به حکم همين عدم
ترديد است که سفر از «با» به «بی» آغاز و نخستين گام اجباری و اجتناب
ناپذير در مسير درست و در پايهگذاری مناسبات آزاد و برابر ميان زن و
مرد برداشته میشود.
حال بايد پاسخ اين پرسش را جستجو کرد که اين انسان ـ مذکر ـ برای آغاز
اين سفر چگونه بايد آماده گردد: همانگونه که در توضيحات فوق به وجود
حقوق طبيعی اشاره شد، مردان ايرانی بايد پيش از هر چيز بدانند که
آمادگی در «اعطای» حقوق همسرانشان، نظير دادن اجازه داشتن شغل، اعلام
آمادگی در کمک به همسرانشان در کارهای خانه، يا مشارکت دادنشان در امور
و کارهای خود، هنوز و به هيچ روی نشانه مدرن بودن و دمکرات منشی نيست.
چنين باور و رفتاری هرچند در جايگاه خود درخور تشويق است، اما به
هيچروی هنوز گام کافی و اساسی نيست. آنچه که بيشتر اهميت دارد، درک
اين نکته است که اين حقوق غيرقابل انتقال بوده و اين مردان نيستند که
اختيار حقوق زنان را در دستهای خود دارند تا هر موقع اراده کردند اذن
امری را بدهند! بلکه اين تنها خود زنان هستند که حقوق طبيعی را با خود
و در خود حمل میکنند. نه مردان و نه هيچ مقام ديگری حق سلب حقوق
پايهای و انسانی زنان را ندارد. مردان حداکثر میتوانند مرتکب نقض اين
حقوق گردند.
حال با شناخت حقوق طبيعی زنان و درک غيرقابل انتقال بودن اين حقوق و
خارج از اختيار مردان، به ايستگاه بعدی «سفر» يعنی دست کشيدن از نقض
اين حقوق توسط مردان میرسيم. در حقيقت اين تنها کوه مرتفعی است که
بايد درنورديده شود. پس از رسيدن به قله آنچه میماند راهی است که رفتن
آن سهل و هموار خواهد بود. البته چنانچه مردان در اين «سفر» يکه و تنها
نباشند. چه بسيار اوقات که سفرهای دونفره دلپذيرتر و تجربه
آموزندهترند. چه بهتر که زنان نيز با مردانشان در چنين سفرِ سخت و
درازی همراه شوند. آنها نيز ناگزير کوهی را که مردان درمینوردند، بايد
پشت سر بگذارند.
در اينجا اين پرسش در مورد زنان اهميت میيابد که آنها چگونه بايد پای
در ره گذارده و چگونه رهروی بايد باشند تا به هدف خود دست يابند؟
در گام نخست زنان بايد بدانند؛ اختيار بهرهگيری و گسترش حقوقشان در
دست مردان و به اراده آنان نيست، تا از آنها مطالبه شود. آيا تا کنون
در تاريخ ديده شده است که ديکتاتوری داوطلبانه از سلطه خود بر
زيردستانش صرف نظر کند؟ حتا مردمیترين ديکتاتوريها، يعنی ديکتاتوری
پرولتاريا، نيز چنين نکرده است! پس چرا زنان بايد انتظار داشته و
اميدوار باشند که مردان داوطلبانه و خود خواسته از موقعيت برتری که در
خانواده در برابر زنان به آنها داده شده است، صرف نظر کنند؟
آيا کانت نگفته است؛ که اين خود انسان است که مسئوليت ماندن در زيردستی
و صغار خود را بر عهده دارد؟ آيا او نيست که گفته است؛ هر انسانی دارای
خرد است و هم اوست که میتواند با بکارگيری خرد خود، خويش را از وضعيت
تحت قيمومت برهاند؟
مسئلهای که در اينجا سعی در تصوير و بيان آن میرود، همان موضوع عصر
روشنگری است. مسئله چگونگی و ضرورت توانا شدن انسان دربکارگيری خرد
خود. برای دستيابی به چنين توانی، در درجه نخست بايد پی به خرد برد و
بدان آگاه شد و باورمند. چنين مرحلهای در زندگی انسان را مرحله
خودآگاهی و اتکاء به نفس مینامند. زنان ايرانی در خانواده ناگزيرند به
پرورش خودآگاهی و استقلال رأی خود دست يازند و به درک مقام برابر خود
با مردان نائل آيند.
آنها بايد اين پرسش را دربرابر خود قرار دهند که چرا و چه چيزی موجب
تنزل مقام آنان در برابر مردان میگردد؟ يک خانواده بدون مرد به همان
ميزان غيرقابل تصور است که بدون زن. زنان بايد دريابند، برابری آنان با
مردان نه به واسطه نقش يا وظائفی که در خانواده برعهده دارند، بلکه
تنها به موجب مقام انسانیاشان است. با دريافت و پس از شناخت چنين
اصلی، يعنی برابری مردان و زنان به واسطه قرار داشتن هردو در مقام
انسانی است که میتوان در برابر مردان انتظارات ديگری را طرح نمود. به
عبارت ديگر زنان خودآگاه و متکی به نفس، هرگز منتظر گشودن ميدان آزادی
عمل خويش بدست ديگری نمیمانند. عمل متکی به رأی خود، روش آنان است و
چنين اتکاء به نفسی امکان آنها را در از ميان برداشتن موانع سرراه
افزايش میدهد.
چنين راهی طبيعی است که با موانع و مشکلات بسياری سنگفرش شده است.
موانع و مشکلاتی که زنان میبايد با آنها رودررو شوند. از جمله برعهده
گرفتن مسئوليت که سمت ديگر آزادی عمل است. آزادی بدون مسئوليت به
سرگردانيهای بسيار انجاميده و راه را در ميان بيراههها گم و ناپيدا
میسازد. بهرهگيری از آزادی، خودآگاهی و بلوغ يافتگی میطلبد و آن به
معنای توانائی در بدست گرفتن سرنوشت خويش و پاسخگو بودن در برابر خود
است. حفظ تعادل، در چنين معادلهای امر چندان سهلی نيست. هرچه ميدان
عمل و آزادی در آن گشادهتر باشد، به همان ميزان مشکلات و موانعی که بر
سر راه قرار میگيرند، افزون و ابعادشان نيز گستردهتر خواهد بود.
البته زنان در پذيرش يا عدم پذيرش مسئوليت سرنوشت خويش و قرار گرفتن در
مقام تصميمگيری مختارند و آنچه در اين ميان اهميت میيابد، محترم
شمردن حق آزادی عمل و تصميم آنان در گزينش ميان يکی از اين دو راه است.
گام نهادن در راه آزادی و استقلال سهل و آسان نيست. چگونه میتوان از
زنان انتظار داشت قدم در راهی گذارند که پوشيده از گياهان هرز عرف و
عادتهای اجتماعی است و گم شده در لابلای قواعدی که مردان بذرهايش را
پاشيدهاند و فرورفته در پيچکهای هرز ايدئولوژی «ناموس» که از هر گذر
عبور کرده و از هر روزنه سرک میکشند و میخزند و به پيش میروند و دست
و پای رفتن را میبندند.
زنان در چنين راهی بیترديد بینياز از راهنمائی و حمايت نيستند. برای
گشودن راهی به دامنه کوه که از ميان انبوه بيشههای تاريکی سنتهای
پوسيده، میگذرد، داس در دست مردان است. مردان بايد از عهده درو کردن
انبوه موانعی که کاشتهاند برآمده و در کنار زنان حرکت کنند. اما
راهنمائی و يافتن سمت و سوی درست را بايد از زنان تجربهآموخته گرفت،
زنانی که سفر «با» به «بی» را چندی است که پشت سر گذاردهاند. چنين
زنانی نه تنها داس را با قدرت در مشت مردان میفشارند، بلکه همراه آن
دختران، خواهران، همجنسان و چه بسا مادران خود را به راه آزادی،
برابری، استقلال رأی جلب و ترغيب مینمايند.
|