|
منتظران سنگهای مرگبار
میدان زنان:
www.meydaan.com
پنجشنبه
۲۳ شهريور ١٣٨٥ - ۱۴ سپتامبر ٢٠٠٦
۹ زن و ۲ مرد، در زندانهای سراسر ایران در
انتظارند. انتظار برای مرگی سهمگین.
قرار است تا سینه خاک شوند و آنقدر با سنگریزه به سر و رویشان کوفته
شود تا جان بسپارند. مرگی را که به انتظار نشستهاند، آنقدر فجیع است
که به جای آرزوی ادامه حیات داشتن، مرگی دیگرگون آرزو میکنند: گلوله،
دار، اتاق گاز، صندلی الکتریکی، گیوتین، هر کدام که باشد، بهتر از
سنگسار است.

سنگ خوردن برای مردن از دست کسانی که ـ چه کسی میداند ـ شاید بعضی از
آنها گناهکارتر از محکومی باشند که سنگریزه سر رو رویش را میخراشد و
میخراشد تا بمیراند، دردناک است.
۱۱ نفر، رقم دقیقی برای منتظران سنگسار در زندانهای ایران نیست، تنها
در جست و جویی ۴۵ روزه، "شبکه وکلای داوطلب برای دفاع از زنان در شرایط
بحرانی"، با ۷ پرونده زنان در انتظار سنگسار برخورد کردند. در اثنای
این جست و جو دو مرد محکوم به رجم نیز مشاهده شد. سنگسار دو زن دیگر را
نیز روزنامهها گزارش کردند که اکنون این شبکه در پی یافتن آنها هستند.
آنچه در زیل میآید، خلاصهای از پرونده محکومان به سنگسار است:
سنگسار برای گفت و گو با پسر همسایه
"ایران، الف" دختری است از طایفههای بختیاری که در ازدواج اجباری
به عقد پسرعمویش درآمده و در سالهای واپسین زندگی مشترکشان رابطهای
خواهر و برادری داشتهاند. شوهرش ماه به ماه به خانه نمیآمده و ایران
با تنها پسرش که ۹ ساله بوده، روزگار میگذرانده است. آشنایی با پسر
همسایه او را به عشقی پنهانی کشانده، رابطهای که به گفتهی او، تنها
به نامه نگاری و گپی تلفنی محدود بوده است.
ایران و پسر همسایه در حیاط خانه گرم گفت و گو بودند که شوهرش از دیوار
وارد حیاط میشود و به زن حمله میکند.
«آنقدر کتکم زد که دو دندان جلویم کاملا شکست و بیهوش و خون آلود روی
زمین افتادم که در این زمان پسر همسایه شوهرم را با چاقو به قتل
رساند.»
این را ایران میگوید. زنی که به جرم گفت و گو با پسر همسایه محکوم به
سنگسار شده است. ایران تنها یک بار آن هم در ادارهی آگاهی به رابطه
نامشروع اقرار کرده و پس از آن فقط گفته است که «تلفنی با هم حرف
میزدیم و برای هم نامه مینوشتیم.» اما حکم او در تاریخ ۱٨ فروردین
۱٣٨۴ از سوی دادگاه بدوی شهری بسیار کوچک در خوزستان صادر شد: پنج سال
حبس تعزیری به دلیل معاونت در قتل و اجرای حد شرعی رجم.
این حکم در دیوان عالی کشور در تاریخ ۱۹ فروردین ٨۵ عینا مورد تایید
قرار گرفت و تنها فرصت او شکایت به هیات تشخیص دیوان عالی کشور است.
اما با توجه به وضعیت اجتماعی و فرهنگی حاکم بر خانواده ایران، اگر او
از زندان هم آزاد شود، احتمال اینکه از سوی مردان خانواده اش به قتل
برسد، بسیار زیاد است.
زندان سپیدار اهواز با این شرایط تا زمان اجرای حکم سنگسار پناهگاه
اوست.
خفهام کنند، اما سنگسار نه!
«خفه ات میکنند و میمیری، ولی خیلی سخت است که هی با سنگ بزنند
توی سر آدم»
شناسنامه اش میگوید ٣٨ ساله است، اما فرزندانش همه بزرگ هستند و خودش
نیز بسیار مسنتر از شناسنامه اش نشان میدهد. در زندان اهواز روزگار
میگذراند. با اینکه در قتل شوهرش هیچ دخالتی نداشته و دو بار هم پیش
از قتل، جلو مردی را که با او رابطه داشته، گرفته بوده که شوهرش را
نکشد، اما به اتهام معاونت در قتل محکوم شده است. کشاورز بوده و سر
زمین پا به پای شوهرش کار میکرده، اما شوهرش بداخلاق بوده و هر شب با
او دعوا میکرده و کتکش میزده. مردی پیدا شده از خویشان شوهرش که
اخلاقی خوب داشته است. خیریه ضمن انکار نقش خود در قتل، به رابطه
نامشروع، چهار بار اقرار کرده است. شعبه سوم دادگاه عمومی بهبهان در
اردیبهشت ۱٣٨۱ خیریه را به اجرای حد رجم (سنگسار) بابت زنای محصنه صادر
کرده است.
خیریه میگوید: «حاضرم اعدام شوم، ولی سنگسارم نکنند. خفه ات میکنند و
میمیری؛ ولی خیلی سخت است که هی با سنگ بزنند توی سر آدم!»
او مطمئن است که اگر آزاد شود، هیچ جایی ندارد برود و برادرانش او را
خواهند کشت.
شوهرم را دوست نداشتم
صغری مولایی به اتهام همدستی با مردی افغانی در قتل شوهر خود و
زنای محصنه در تاریخ ۲۲ مهر ۱٣٨۴ از سوی قضات شعبه ۷۱ دادگاه کیفری
استان تهران به ۱۵ سال حبس و سنگسار محکوم شده است.
علیرضا دوست شوهر صغری، که او هم افغانی بوده، به مرگ محکوم شده است.
صغری که یک زن ایرانی است، در بازجویی گفته است: «چند سال پیش پدرم به
زور مرا به عقد عبدالله که مردی افغانی بود، درآورد. من اصلا او را
دوست نداشتم و مرتب آزارم میداد، اما با این حال قصد کشتنش را نداشتم.
شب حادثه علیرضا به خانه ما آمد، بعد از این که شوهرم را کشت، من
ترسیدم در خانه بمانم. با خود فکر میکردم برادران شوهرم مرا میکشند،
به خاطر همین با او فرار کردم.
سنگسار در عین وفاداری به همسر
شعبه ۷۱ دادگاه کیفری استان تهران "فاطمه"را که بیست و ششم
اردیبهشت ۱٣٨۴ محاکمه شده بود، به اتهام مباشرت در قتل عمدی و رابطه
نامشروع به قصاص و رجم محکوم کرد.
"اصغر" شوهر این زن نیز به اتهام معاونت در قتل عمدی و جنایت بر میت به
تحمل ۱۶ سال زندان محکوم شده است.
فاطمه درباره نحوه ارتکاب جنایت به قاضی دادگاه گفته است: «یک روز عصر
میخواستم به خانه مان بروم. داخل کوچه دو پسر جوان برایم مزاحمت ایجاد
کردند. "محمود" که شاهد این اتفاق بود، جلو آنها را گرفت و بعد از چند
روز به طریقی که اصلا نمیدانم، شماره تلفن خانه مان را به دست آورد و
به من زنگ زد. وی با تماس تلفنی از من خواست تا بنای رابطه نامشروع را
با او بگذارم. در این مدت او به خانه ما رفت و آمد داشت.
سه روز قبل از حادثه، وقتی محمود به خانهام آمد، به من گفت باید
لباسهایت را جمع کنی و با هم فرار کنیم. اما من همسر، بچهها و زندگی
ام را دوست داشتم. همان روز موضوع را به همسرم گفتم. سپس یک چاقو و
کمربند برایش آوردم تا هر کاری میخواهد با من بکند، اما او گفت من یک
هفته داخل خانه میمانم تا هر روزی او آمد، پسر جوان را با حرف از خانه
بیرون کنی.
محمود که وارد خانه شد، همسرم پشت در مخفی شده بود. به محض ورود به
خانه شروع کرد به دعوا کردن با من که این چند روز کجا رفته بودم. من به
او التماس کردم که از خانهام بیرون برود. او که همیشه با خود چاقویی
حمل میکرد تا در صورت هر گونه مقاومت، مرا تهدید کند. آن روز هم از او
خواستم تا از زندگی ام بیرون برود، اما او دائما میگفت به من علاقه
مند است و حاضر نیست این کار را بکند.
بعد از چند دقیقه که از ورود محمود به خانهام گذشت، ناگهان اصغر
(همسرم) بیرون آمد و با هم درگیر شدند. محمود چاقو داشت و اصغر چوب.
همسرم اول با چوب دو ضربه به دستش زد و در آن لحظه من با پایم به دستش
زدم. چاقو از دستش افتاد. سپس از پشت او را گرفتم و محمود زمین خورد.»
بر اساس گزارش روزنامه اعتماد، فاطمه در حالی که صحنه حادثه را برای
مدیر دفتر شعبه ۷۱ بازسازی میکرد، گفت: «در آن موقع طنابی دیدم که
کنار اتاق افتاده بود، آن را برداشتم و دور گردن محمود پیچاندم، سپس
محکم فشار دادم. اصغر هم پاهایش را چسبیده بود. نمیدانستم چه کار
میکنم. ناگهان دیدم که محمود سیاه شده است. طناب را رها کردم، اما
دیگر او مرده بود. بعد از چند ساعت همسرم کارتن تلویزیون را آورد و
جسدش را در حالی که ملافه پیچ بود، داخل کارتن گذاشتیم. اصغر با کرایه
کردن چرخ دستی آهنگری جسد را به کنار ریل راه آهن برد و در آنجا آن را
به آتش کشیدیم.
ما قصد کشتن او را نداشتیم و فقط میخواستیم وقتی بی حال شد، دست و
پایش را ببندیم و تحویل پلیس بدهیم.»
این پرونده در حال حاضر در دیوان عالی کشور در جریان است.
شوهرم مرا میفروخت، من سنگسار میشوم
در پاییز سال ۱٣٨٣، ماموران دایره منکرات شیراز، وارد یک خانه فساد
شدند و افراد حاضر در آن را دستگیر کردند. در آن میان زنی ۲٨ ساله حضور
داشت به نام "پریسا، الف." که در آن خانه توسط شوهرش در اختیار مردان
دیگر قرار میگرفته است.
او در تحقیقات مقدماتی نزد مراجع انتظامی و شعبه ۱٣ بازپرسی دادسرای
شیراز، ضمن اقرار به زنا، گفته که شوهرش به دلیل بیکاری مجبورش کرده که
این کار را بکند. این امر را شوهرش نیز تایید کرده است. اما نه دادگاه
کیفری استان و نه دیوان عالی کشور هیچ یک سوالی درباره این مساله و
همچنین ماهیت اکراهی روابط او با مردان دیگر نکردهاند. ضمن اینکه
پریسا در تنها جلسه دادرسی تشکیل شده در تاریخ ۱۱ خرداد ۱٣٨٣ اقرارهای
قبلی خود را درباره زنا به شدت انکار کرده است، اما با وجود این انکار
پس از اقرار که طبق قانون مستوجب سقوط حکم رجم است و نیز به حد نصاب
چهار بار نرسیدن اقرارها در نزد قاضی که لزوم اثبات زنا است، شعبه ۵
دادگاه کیفری استان فارس او را که مادر یک پسر شیرخوار ۲ ساله و یک
دختر ۱۲ ساله است، به اتهام زنای محصنه محکوم به حد رجم کرده است. این
حکم در تاریخ ۲۴ آبان ٨۴ توسط شعبه ٣۲ دیوان عالی کشور تایید شده است.
در حال حاضر در پی اعتراض پریسا و وکلایش به هیات تشخیص دیوان عالی
کشور، شعبه ۱۵ این هیات، اعتراض او را وارد دانسته و حکم سنگسار صادر
شده را خلاف بین شرع و قانون تشخیص داده و پرونده را واجد رسیدگی مجدد
دانسته است.
شوهرم ۱۲ سال مرا وادار به تن فروشی میکرد
"کبری ن" زنی است ۴۴ ساله در انتظار اجرای حکم سنگسار. به اتهام
معاونت در قتل همسرش که ۱۲ سال او را وادار به تن فروشی کرده، ٨ سال
زندانی بوده، دو سال است که محکومیتش پایان یافته و اکنون در زندان
تبریز در انتظار اجرای حکم رجم است.
میگوید: «کتکم میزد و مرا وادار به تن فروشی میکرد. مردان را به
خانه میآورد و در اتاق مینشست تا همه چیز را از نزدیک ببیند. میگفت
از دیدن رابطهای که یک طرفش تویی لذت میبرم.»
زن دیپلمه است. اهل سنندج. روزی که در پی اصرار جنون آمیز همسرش وادار
شد تن فروشی را آغاز کند، ۲۲ سال بیشتر نداشت. شوهرش فوق دیپلم برق
داشته و سه ماه بعد از ازدواجشان به تبریز رفته بودند. شش ماه بیشتر در
تبریز نماندند.
«هنوز یک سال از ازدواجمان نگذشته بود که معتاد شد. هروئین مصرف
میکرد. به خاطر اعتیاد، کارش را از دست داد. هزینه زندگی بماند، خرج
هروئینش را که کم آورد، مجبورم کرد به تن فروشی و خودش برایم مشتری
مییافت.»
بعد از تولد نخستین فرزندش، به دلیل بیکاری همسر و فقر مجبور شده بودند
به خادم آباد شهریار نزد خانواده شوهرش بیایند. سالها در آنجا ماندند.
حالا دیگر کبری مادر چهار فرزند بود. دو دختر و دو پسر. مادری که برای
تامین هزینه زندگی، پرورش فرزندان و اعتیاد مردش، به اجبار روزگار و
اصرار همسر، خود را در خانه اش، در اختیار مردان دیگر قرار میداد:
«۱۲ سال مرا وادار به این کار کرد. چند سال اول که گذشت، از زندگی نکبت
بارم خسته شدم و طلاق گرفتم. چهار فرزند داشتم بی پناه و پشتیبان.
اعتیادش را ترک کرد. التماس کرد که به زندگی بازگردم. میگفت از کرده
پشیمان است و روال گذشته را پی نخواهد گرفت. وقتی دیدم ترک کرده،
برگشتم. به خاطر بچههایم.»
«یک سال سالم و بی دغدغه زندگی کردیم. کار میکرد و مشکل عمدهای
میانمان نبود. تا اینکه دوباره معتاد شد. دیری نپایید که همه چیز از سر
گرفته شد. بچههایم بزرگ شده بودند و دیگر همه چیز را میفهمیدند.
میدیدند که پدرشان با زندگی ما چه میکند. از ضرب و شتمهای بی امانش
تا آوردن مردانی که در پی هوس به خانهام میآمدند.
بعضی مشتریها دیگر ثابت بودند. "حبیب"، پسر گلفروشی که دائم به خانه
رفت و آمد داشت و با خانوادهام صمیمانه دوست بود، یکی از این مشتریهای
دائمی بود. در اثنای رفت و آمدهایش داستان زندگی ام را برایش گفته
بودم.»
از ۱٣۶۲ تا ۱٣۷۴، ۱۲ سال بود که مرد تن همسرش را با هروئین تاخت میزد،
دود میکرد و به هوا میفرستاد. زندگی چهار فرزندش را هم. ۱۲ سال بود
که کبری اینگونه زیسته بود، بی آنکه به این زندگی عادت کرده باشد:
«سال ۱٣۷۴ بود که یک روز باز مرا به باد کتک گرفت. میزد و فحاشی
میکرد. از خانه بیرون زدم. تصمیم خود را گرفته بودم. به حبیب، گلفروش
۲۲ ساله زنگ زدم و گفتم که میخواهم شوهرم را بکشم. داستان زندگی ام را
خط به خط میدانست. گفت کار را من تمام میکنم. تو فقط به ترفندی از
خانه بیرونش بیاور. به خانه بازگشتم. دودلی وجودم را فراگرفته بود.
ماجرا را به دختر بزرگم گفتم. ۱۵ ساله بود و بد و نیک زندگی را تشخیص
میداد. دخترم با بغضی کینه توزانه گفت: این کار را بکن. راحت میشویم.
شب که شد، به شوهرم گفتم یک مشتری خوب پیدا کردهام که پول خوبی هم
میدهد، اما باید نزد او بروم. خوشحال شد و با هم راه افتادیم. فکر
میکرد، به محل قرار با مشتری میبرمش. اما من در آن بیابان با حبیب
وعده داشتم. وقتی درگیر شدند، صحنه را ترک کردم و به خانه آمدم. ده
دقیقه بعد حبیب آمد. با لباس خونین. آمده بود که بگوید کار را تمام
کرده و میخواهد خود را به مراجع انتظامی معرفی کند. بچههایم مانعش
شدند و گفتند که ما شکایتی از تو نداریم و در واقع تو خانوادهی ما را
نجات دادی. لباسهایش را شستم و همه آثار جرم را از بین بردم. اما حبیب
تاب نیاورد و رفت تا خود را به قانون بسپارد.»
اکنون ۱۰ سال از این حادثه میگذرد. "حبیب" به قصاص برای قتل نفس محکوم
شد، اما هشت سال بعد با پرداخت دیه ۷۵ میلیون تومانی به اولیای دم ـ
مادر، برادران و فرزندان مقتول ـ آزاد شد.
"کبری ن" به جرم معاونت در قتل و اخفای جرم هشت سال محکومیتش را
گذرانده و دو سال است که در زندان تبریز در انتظار اجرای حکم سنگسار
است به اتهام زنای در حال احصان.
فرزندانش بزرگ شدهاند. دخترانش ۲۵ ساله و ۱٨ ساله، و پسرانش ۲۴ ساله و
۲۲ ساله هستند. عاقل و بالغند و هیچ کدام مادرشان را که اکنون ۴۴ سال
دارد، مقصر نمیدانند. دو سال از پایان محکومیت حبس کبری میگذرد و او
برای سومین بار به کمیسیون عفو و بخشودگی نامه نوشته و همچنان منتظر
پاسخ مقامات قضایی است.
مراد، ملک را قربانی سنگسار کرد
«مدتی مزاحم تلفنی داشتم. مردی به نام "مراد" که به من ابراز علاقه
میکرد و نمیدانم از کجا شماره تلفن و آدرس مرا یافته بود. روزی در
خانه تنها بودم که با موبایلش به من زنگ زد. مشغول صحبت بودم که زنگ در
خانه را زدند. تلفن به دست، در را باز کردم. خودش بود، خواستم در را
ببندم که پایش را لای در گذاشت و وارد شد. هر چه تقلا کردم بی فایده
بود. چراغها را خاموش کرد و به من تجاوز کرد. برادرم سر رسیده و متوجه
حضورش شده بود. شوهرم را خبر کرده بود و وقتی مراد میخواست از خانه
خارج شود، او را گرفتند و با چاقو به قتل رساندند. من هم از ضربات چاقو
بی نصیب نماندم. وقتی چشم باز کردم، در بیمارستان بودم.»
اینها را "شمامه قربانی" معروف به "ملک" به الهام فهیمی وکیل مدافع
داوطلبش میگوید.
فهیمی که هنوز موفق به خواندن پرونده ملک نشده، میگوید: «به گفته خود
ملک، او برای نجات دادن شوهر و برادرش از اعدام، چهار بار به زنای
محصنه اقرار کرده و موفق شده با اقرارش بر رای دادگاه تاثیر بگذارد و
مجازات اعدامشان را به شش سال حبس کاهش دهد. اما اکنون تاکید میکند که
مرتکب زنا نشده و ارتباطش با مراد همان یک بار بوده که بر خلاف میلش،
به او تجاوز شده است.»
ملک، اهل نقده، دو فرزند دارد. پسر ۱۰ ساله اش، اکنون کلاس چهارم
دبستان است و دختر ۹ ساله اش، از تحصیل محروم شده است. مادر این دو
کودک که از پاییز سال ۱٣٨۴ در زندان ارومیه است و به رجم محکوم شده
است.
الهام فهیمی امیدوار است که حکم بدوی سنگسار موکلش در دیوان عالی کشور
نقض شود.
این دو زن فعلا سنگسار نمیشوند
سال ۱٣۴۷ در مشهد به دنیا آمده است، اما ساکن تهران است. اکنون چهار
فرزند دارد. در نخستین روز از اردیبهشت ماه ۱٣٨۱ به اتهام رابطه
نامشروع با مردی به نام محمود که تبعه افغانستان بوده، و همچنین معاونت
در قتل شوهرش با همین مرد، دستگیر و به ۱۵ سال حبس و سنگسار محکوم
شد.
بیش از یک ماه پیش در حالی که اشرف هنوز دوران محکومیت معاونت
در قتل را میگذراند، مسوولان زندان به او خبر دادند که باید خود
را برای اجرای حکم رجم آماده کند، اما اشرف با نوشتن نامهای به
رییس قوه قضاییه اعلام کرد که توبه کرده و از گناهی که مرتکب
شده بسیار پشیمان است. این نامه که از سوی شادی صدر وکیل
مدافع اشرف به دفتر رییس قوه قضاییه ارسال شد، توسط آیتالله
شاهرودی مورد بررسی قرار گرفت و در نامهای از مسوولان زندان
خواسته شد تا صحت گفتههای اشرف مبنی بر توبه کردنش بررسی شود.
وقتی گفتههای اشرف از سوی مسوولان زندان مورد تایید قرار گرفت،
رییس قوه قضاییه به عنوان حاکم شرع دستور توقف حکم اشرف را
صادر کرد، اما پرونده این زن هنوز به نتیجه قطعی نرسیده است.
اما حاجیه داستانی دیگر دارد: حکم سنگسار حاجیه اسماعیل وند، زن ٣۵
سالهای که به اتهام زنای محصنه و معاونت در قتل همسرش محکوم به ۵ سال
حبس تعزیری و رجم شده بود، پس از نقض از سوی رییس قوه قضاییه برای
رسیدگی مجدد به شعبه یک دادگاه عمومی جلفا فرستاده شده است.
بهاره دولو، وکیل حاجیه، امیدوار است با حضور در دادگاه و دفاع از
موکلش بتواند بی گناهی وی را ثابت کند و برایش حکم برائت بگیرد.
حاجیه اسماعیل وند، در سال ٨٣ پس از گذراندن ۵ سال حبس، وقتی با دستور
اجرای رجم روبه رو شد، توبه نامهای به آیت الله محمود هاشمی شاهرودی،
رییس قوه قضاییه نوشت و درخواست عفو و بخشودگی کرد.
این در حالی است که حاجیه هنوز هم اذعان میکند که هیچ گاه مرتکب زنا
نشده و در هنگام تجاوز به وی از سوی مردی که بعدا همسر وی را به قتل
رسانده، از ناموس خود دفاع کرده و تنها به دلیل تهدید شدن، برای حفظ
جان فرزندانش سکوت کرده است.
حاجیه به همراه همسر و دو فرزندش در خانه سرایداری یک مدرسه در شهر
کوچک جلفا در شمال غربی ایران زندگی میکرده است. همسر وی به واسطه
"خروس بازی" که یک تفریح نه چندان پسندیده ایرانی محسوب میشود، با مرد
جوانی که در همسایگی خانه آنها زندگی میکرد، مراوداتی داشته که گاه
نیز به درگیریهایی منجر میشده است، اما این ارتباط هیچ گاه قطع
نمیشده است.
یک روز حاجیه که به همراه دو فرزندش برای دیدن پدر و مادرش به تبریز
رفته بوده، به خانه باز میگردد، مشاهده میکند که همسرش به همراه آن
مرد جوان در خانه خوابیدهاند. دختر ۹ ساله اش برای قفل کردن در بیرون
میرود و حاجیه که مشغول انداختن رختخواب کودکان بوده، ناگهان مورد
حمله مرد جوان قرار میگیرد. اما حاجیه مقاومت میکند و وقتی مرد متوجه
بازگشت دختر میشود، حاجیه را رها میکند و میگریزد.
حاجیه وحشت زده از بازگو کردن ماجرا برای دختر خردسالش میهراسد. بعد
از آن هم مرد جوان دائم او را به صورت تلفنی تهدید میکرده که اگر
سکوتش را بشکند فرزندانش را خواهد کشت.
در سال ۷٨ روزی که حاجیه برای معالجه بیماری فرزندش به تبریز نزد
خانواده خود رفته بوده، نزاعی بر سر خروسهای لاری میان همسرش و آن مرد
جوان در میگیرد و آن مرد با میلهای آهنی بر سر وی میکوبد و او را از
پا در میآورد.
حاجیه را از تبریز به بهانه بیماری همسرش فرا میخوانند و به محض
بازگشت، به عنوان معاونت در قتل و دادن اطلاعات در خصوص همسرش به آن
مرد دستگیر میکنند.
در هنگام رسیدگی به پرونده، اظهارات حاجیه از سوی دادگاه اشتباه تلقی
میشود و او که اساسا معنای لغوی "زنا" را نمیدانسته، به اتهام معاونت
در قتل همسر و زنای محصنه به ۵ سال حبس تعزیری و اعدام به طریقه حلق
آویز به جای رجم محکوم میشود.
پس از گذراندن دوران حبس، در سال ٨٣ بر خلاف حکم اولیه، برای حاجیه
اسماعیل وند، دستور اجرای حکم رجم صادر میشود، اما به علت ارسال
نامههای متعدد از سوی وی به رییس قوه قضاییه، اجرای حکم متوقف میشود.
پس از رسیدگی آیت الله هاشمی شاهرودی به این مساله، پس از دو سال
بلاتکلیفی، بالاخره حکم نقض شده و روز گذشته (شنبه، ۲٨ مرداد ۱٣٨۵)
پرونده برای رسیدگی مجدد به شعبه یک دادگاه عمومی جلفا فرستاده شده
است.
هم اکنون هفت سال است که حاجیه در زندان به سر میبرد و در این مدت
تمامی دورههای آموزشی را که در زندان ارائه میشود مثل قلاب بافی و
خیاطی فرا گرفته است.
دو مرد در انتظار سنگهای مرگبار
هرچند تحقیقی دربارهی مردانی که محکوم به سنگسارند، نشده است، اما
شبکه وکلای داوطلب برای دفاع از زنان در شرایط بحرانی در اثنای تحقیقات
خود به دو مورد مرد محکوم به رجم برخوردهاند. "نجف الف" که در زندان
عادل آباد شیراز به سر میبرد و "عبدالله ف" که در زندان ساری است.
|